زمان را از یاد بردم دلم را بکارم بستم شاید بتوانم دقایق دلتنگی را کمتر کنم ویا آنکه خودم رابه فراموشی بسپارم سکوت خانه با قاب عکسها رفیق دائمی تنهاییم شده امروز شنبه ۶ دسته گل کوچک به چند رنگ خریدم راهی قبرستان شدم اوّل سر قبر عسلم دختر عموی گلم که همه کسم بود بعد سر خاک پدر ومادرم وعمه جانم و عموی مهربانم وپدر بزرگم واقعاً چه بیکس شدم همه با آرامش زیر خاک خوابیده اند گناه من چه بود که از آنها جدا شدم وغریبانه به زندگی ادامه میدم نه اعتمادی مانده ونه
برچسب:
نویسنده: رها قاسمیپور
:::::دلتنگم نمیدانم برای کی �::::: دلتنگم نمیدانم برای کی سردر گمم بازنمیدانم برای چیراهی رود زیبای درایزام میشم رودی که از وسط شهر ما به سویس سرازیر میشه قدم میزنم صدای آب آرامش خاصی داردبا خود حرف میزنمحسّ میکنم آب رود هم مثل من غمگین است وزود گذر میکندتا کسی غم سنگین دورنش رانبیند گاهی قدم زدنازهزاربار گریه کردن بدتر استدرایزام زیباست امّا وقتی طغیان میکند جان میگیرد بعضی مواقع پر آب وگاهی کم آب به خود میگویم آیا غمگین تر از من کسی هست؟ + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 4:53 ت
برچسب:
نویسنده: رها قاسمیپور